شبکه افق - 22 خرداد 1404

طراحی "فهم دین" (اسلام را چگونه بیندیشیم؟)

نشست بررسی کتاب طرح کلی اندیشه اسلامی، جلسات رهبری در سال ۱۳۵۳ - مشهد

بسم الله الرحمن الرحیم

مخاطب را بشناسید تا بفهمیم با چه کسی حرف می‌زنیم؟ سابقه این‌ها چه بوده؟ این‌ها چه کسانی هستند؟ اصلاً شما چه کسی هستید و چه چیزی می‌گویید؟ به حقایق اشراف داریم و ما که مشکلی نداریم، حالا می‌خواهیم مشکلات شما را از آن بالا حل کنیم. خب فرزندان! گوش کنید، می‌خواهم شما را هدایت کنم. این‌طوری جواب نمی‌دهد آن هم در فضای الآن. زمانی که غرب در ۱۰۰ - ۱۵۰ سال گذشته، بر ایران و جهان اسلام مسلط شد، چه در قالب فعالیت‌های تبشیری مسیحی و چه بعداً در قالب جریان‌های سکولاریستی، و حتی کمونیست‌های شرق، همه این‌ها، یکی از جاهایی که مستقیم و در ابتدا بر آن انگشت گذاشتند، مسئله آموزش، پرورش، مدرسه و دبیرستان بود. از اینجا شروع کردند؛ یعنی راه‌اندازی و مدیریت مراکز آموزش متوسطه و عالی. هم در کشورهای خودشان مدارسی را ساختند، دانشگاه‌هایی بورسیه گرفتند، چنان که تا همین الان هم مشغول هستند. می‌گویند هزار بورسیه می‌گیریم و از بین این‌ها ۱۰۰ نفر قوی‌تر می‌درخشند و حداقل سمپات ما هستند، حداقل دشمن ما نیستند. چون زیر دست و بال ما بار آمدند. از این ۱۰۰ نفر، ۴۰ نفر از آن‌ها تا ۲۰ سال بعد جزو مقامات کشورشان می‌شوند. از این ۴۰ نفر، اگر پنج نفر از آن‌ها وزیر، وکیل، رئیس‌جمهور بشوند، کافی است. یا رسانه‌ها به دست آن‌ها بیفتد، یا مسئول آموزش و پرورش یک کشوری بشوند، همین کافی است. اگر یک نفر در دولت برود، قرارداد نفت را امضا کند، نفت این مملکت را برای ۴۰ یا ۵۰ سال به انگلیس و آمریکا بفروشد، این‌ها کافی است. این‌گونه سرمایه‌گذاری می‌کنند. به این اکتفا نکردند، در داخل کشورهای اسلامی از جمله ایران هم آمدند تحت نظارت خودشان مدارس تمام‌وقت شبانه‌روزی و مدارس نیمه‌وقت درست کردند، به حدی که حتی در تعطیلات تابستان، بچه‌ها حق نداشتند به خانه‌هایشان بروند؛ این‌ها کلاً نباید از دست آن‌ها در بروند. و می‌توانستند در روزهای خاصی، با اولیای خودشان در همان‌جا دیدار داشته باشند و در ایران از این مسائل بود. یعنی از اواخر قاجار این‌ها تشکیل شد. و همین‌طور به کادرسازی شروع کرد. کار کردند و کردند؛ اولین میوه‌های آن را هم در انحراف نهضت مشروطه چیدند و میوه‌های بعدی آن را در تشکیل نظام پهلوی و کادرسازی برای آن‌ها و در مدارس این‌ها حتی در ایران هم در جاهای مختلف این بود. در آن زمانی که مسیحیان به عنوان تبشیری می‌آمدند، جزو برنامه روزانه آن‌ها این بود که هر روز دانش‌آموزان باید یک بخشی از انجیل را می‌خواندند یا حفظ می‌کردند. حالا بعضی‌ها می‌گویند الان درس دینی و قرآن لازم نیست! اما آن‌ها در کشورهای ما می‌آمدند هر روز باید درس انجیل را بخوانند و در برخی موارد، در بعضی از کشورها هم این‌گونه بود که اصلاً بچه مسلمان‌ها باید اسم خودشان را عوض می‌کردند؛ اسم مسیحی می‌گذاشتند! مثلاً در آفریقا، کنیا همین‌طوری بود؛ خیلی‌ها را همین‌طور مسیحی کردند. امکانات داشتند، همه می‌خواستند بچه‌هایشان را آنجا بگذارند. می‌گفتند یک شرط آن این است که باید اسم مسیحی برای بچه‌هایتان بگذارید. این‌ها انواع و اقسام تاکتیک‌ها را برای جذب و تربیت نسل بعدی داشتند. عمدتاً هم سراغ بچه‌های آدم‌های مهم می‌رفتند. مثلاً فرزند ثروتمندان بزرگ و آدم‌های محترم بازار، فرزند درباری‌ها، فرزند رئیس قبیله، رئیس عشیره، فرزندان علما و مراجع بزرگ، فرزندان کسانی که منشأ اثر هستند و بعدها روی این‌ها برای آینده کشور سرمایه‌گذاری می‌کردند که این‌ها بعدها یک کسی می‌شوند. حتی اگر می‌خواستند یک جمعی را مسیحی کنند، می‌گفتند رئیس قبیله را یا مثلاً اگر شما روی بچه او کار بکنی، یا با تطمیع یا با تهدید، یا اصلاً به او آموزش بدهی؛ آن وقت یک مرتبه کل قبیله مسیحی می‌شوند. این‌ها همین‌طور در این‌جاها یا با زور یا به این شیوه‌ها، مسیحی کردند. پس مسئله مدرسه و آموزش و پرورش مهم است.

ببینید، دین، تمام ارزش‌های آن، چه ارزش‌های اخلاقی‌اش، چه احکام آن و چه عقاید آن، مراتب دارد. مخاطب هم مراتب دارد. خود ما هم مراتب داریم. پس ما داریم از نقطه تماس سه واقعیت ذو مراتب و تشکیکی صحبت می‌کنیم. این که ما به لحاظ علمی و به لحاظ قدرت بیان یک مطلب در چه رده‌ای هستیم. مخاطب ما در چه مقامی است و در چه سطحی است؟ بچه کلاس اولی هست؟ شعور او در حد کلاس اول است. چون بعضی‌ها هستند که پروفسور هستند، شعور دینی آن‌ها در حد کلاس اول ابتدایی است؛ همان چیزهایی که مادربزرگشان به آن‌ها گفته، دین آن‌ها در همان حد است. شعور دینی و شعور اجتماعی او در چه حد است؟ مطالبی که می‌خواهی به او منتقل کنی در چه سطحی هستند؟ ببینید، ارزش‌ها و احکام دینی هم منافع کوتاه ‌مدت دنیوی دارد. «اَلنَّظَافَةُ مِنَ الْإِیمَانِ». نظافت هم اصلاً اگر آخرت را هم قبول نداشته باشی، فقط یک فواید کوتاه‌مدت دنیوی دارد. منافع درازمدت دنیوی دارد، منافع فردی دنیوی و اجتماعی دنیوی دارد. بعد فراتر از آن، علاوه بر منافع دنیوی، به منافع معنوی، اخروی و ابدی شروع می‌شود. بعد آن منافع اخروی هم باز مراتب دارد. در حدی که به جاهای بد جهنم نروی، در حدی که اصلاً به جهنم نروی، در حدی که این دم در، مثلاً حول‌وحوش بهشت برویم. در حدی که به مقامات بهشت برسی، بالاترین بهشت، به حدی که برسی به جایی که حتی نعمات انتفاعی، به حساب نگاه انتفاعی شخصی هم به بهشت نداشته باشی. آن هم یک سطح آن است دیگه؛ که امیرالمؤمنین(ع) فرمود اگر بهشت نبود و جهنم نبود، من همین‌طور نماز می‌خواندم که الان می‌خوانم! همین‌گونه عمل می‌کردم که الان عمل می‌کنم. خب آن هم یک سطح است. خب حالا ما صفر و صدی برخورد کنیم، یا بگوییم که مخاطب ما فعلاً یک چیزهای همین دنیوی برای او مهم است. اینجا دو خطر وجود دارد: یک) کلاً دین را دنیوی کنیم و ابعاد الهی، اخروی و معنوی و آن هدف‌های اصلی را اصلاً نگوییم؛ همه‌اش فواید دنیوی دین را فقط بگوییم؛ این انحراف است. چون اصلاً دین برای فقط دنیا نیامده است. «الدنیا مزرعة الآخرة» است. ولی به دنیا توجه دارد. انحراف دوم) یک مرتبه بگوییم شما از نقطه صفر باید جزو اولیای خداوند و خصصین بشوید. آقا هیچی نگو. مثلاً به بچه بگوییم که آقا! پول مهم نیست، شغل مهم نیست، مقامات مهم نیست، دنبال این که در مسابقات ورزشی اول بشوی و مشهور بشوی، نباش. فقط برای خداوند کار کن. خب او اصلاً نمی‌فهمد چه چیزی می‌گویی. انبیاء با مردم این‌طوری حرف نمی‌زدند. حفظ این مراتب. گرچه ما ممکن است علل همه احکام شریعت را ندانیم، اما اجمالاً بخشی از این علل را، یا بگوییم فلسفه این‌ها را، یا حکمت این را می‌دانیم؛ بخشی از آن را خود قرآن و حدیث بیان کرده است. باید از این‌ها استفاده کرد.

ببینید، من الان چندتا مثال می‌زنم. یک وقت می‌خواهیم به مخاطب جوان‌مان، به مخاطب دانش‌آموزمان، بحث حجاب را بگوییم. حجاب را می‌توانی یک‌جوری مطرح کنی که طرف احساس کند یک بار سنگینی بر دوش او است. اصلاً توهین به زن است، محدود کردن اوست، اسارت اوست. بگویی که بالاخره همین است؛ اگر خداپرستی را و خداوند را می‌خواهی، باید بپذیری. یک وقت این‌جوری است که تکلیف را بکنیم کلفت. یعنی سختی و مشقت. یک وقت تکلیف را جوری تفسیر کنی که تکلیف، تشریف است، برای تو شرافت است. به خود قرآن رجوع کنید که مثلاً حجاب از زاویه نگاه زن به مسئله نگاه می‌کند. خود زنان را بپوشانند. «ذلِکَ أَدْنَى أَن یُعْرَفْنَ فَلَا یُؤْذَیْنَ» «یُعرف» دارد به هدف اشاره می‌کند. از اینجا شروع می‌کند که آیا زن دوست دارد در جامعه اذیت شود و به او توهین شود؟ از اینجا شروع می‌کند. فلسفه حجاب، احترام زن، دفاع از زن، حریم کشیدن اطراف زن برای این که زن اذیت نشود و آزار نبیند. یعنی زمانی که تو پوشیده نیستی و در جامعه، برهنه پیش مردان می‌آیی، اغلب این مردان که تقوا ندارند. این‌ها تو را اذیت می‌کنند. شکنجه روحی به تو می‌دهند. به تو توهین می‌کنند.

خب قرآن می‌توانست اینجا بفرماید که «خودتان را بپوشانید، این حکم‌الله و حدودالله است.» خب بله، هست این را هم فرموده است. اما به این اکتفا نمی‌کند. این را هم می‌فرماید که این نزدیک‌تر است به این که اذیت نشوید. باز هم نمی‌گوید کلاً اذیت نمی‌شوید، می‌فرماید «اَدْنَى». چون بسا که خانم‌ها حجاب دارند، باز هم به آن‌ها توهین می‌شود؛ در جامعه خود ما هست دیگر. می‌فرماید «ذلِکَ أَدْنَى». ببینید هر حرف و کلمه قرآن حساب‌شده است. هیچ کلمه یا حرفی از قرآن قابل حذف نیست؛ اگر حذف شود، بخش مهمی از معنا حذف می‌شود. و این که چه کلمه‌ای انتخاب می‌شود. «ذلِکَ أَدْنَى أَن یُعْرَفْنَ فَلَا یُؤْذَیْنَ». یک) «اَدْنَى» این نزدیک‌تر است، کمک می‌کند. کافی نیست، اما کمک می‌کند به این که به تو توهین نشود. دو) «یُعْرَفْنَ»: معرفت اجتماعی، شناخت. یعنی یک آرم اجتماعی است که به دیگران دارد سیگنال می‌دهد، علامت می‌دهد که من را بشناسید، من اجازه نمی‌دهم به من اهانت کنید. سه) «فَلَا یُؤْذَیْنَ»: صحبت از آزار و اذیت شماست. می‌خواهد که به تو اهانت نشود و اذیت نشوی. حجاب را دو جور می‌توان مطرح کرد. یک جور وقتی صحبت می‌کنید، بگوید کی باشد که از گیر شما و حکم خدای شما همه خلاص شوم! یک وقت هم احساس کند عجب! این احترام من است. با عشق و معرفت به سراغ آن می‌آید که این حجاب دارد به چشم نامحرم یک دورباش می‌دهد. یک حشمتی برای تو ایجاد می‌کند؛ حشمت و کرامت، احتشام.

نمونه دیگر، امر به معروف و نهی از منکر. چند جور می‌توان حرف زد. راجع به جهاد. یک تعبیری بگویید که کلمه امر، نهی، معروف، منکر، جهاد؛ یعنی چه؟ این احساس به مخاطب دست بدهد که مثل این که این‌ها اصلاً به آزادی من، حق انتخاب من، به شعور من اصلاً احترام نمی‌گذارند؛ سبک زندگی من هم دست خودم نیست. می‌خواهند در همه جزئیات زندگی من فضولی بکنند؛ همه‌اش کلیشه آهن، کلیشه آهن؛ هی می‌خواهند بر من زندگی را تحمیل کنند. یک نظام پلیسی درست شود؛ همه می‌خواهند در حوزه من باشند، در حریم خصوصی من دخالت کنند. من حتی در زندگی شخصی خودم هم احساس آزادی نکنم! ببینید، یک تعریف از امر به معروف و نهی از منکر را می‌توانی یک‌جوری ارائه بدهی که همه‌اش به این معنا شود: توهین، تحمیل، دیکتاتوری، تحقیر انسان. یعنی چه که تو به من دستور می‌دهی که چه کار بکنم و چه کار نکنم؟ برای من تعیین تکلیف می‌کنی؟ یعنی چه که برای من اصلاً معروف و منکر را بخواهی توضیح بدهی؟ یعنی به شعور من داری توهین می‌کنی. زندگی من به تو چه مربوط است؟ ببینید همه‌اش شد سلب آزادی، سلب شعور، اهانت به آزادی انتخاب، ندیدن قدرت، نفی قدرت تشخیص مصلحت خودش که او خودش شعور ندارد مصلحتش در چه چیزی است؟ و جهاد هم همین‌طور است.

حالا یک نگاه دیگر. آن نگاه قرآنی و اسلامی، فلسفه واقعی امر به معروف و نهی از منکر. حالا از این زاویه که همه ما باید نگران هم باشیم. اگر خانه یکی آتش بگیرد، دیگران حق ندارند بی‌تفاوت باشند؛ باید به کمک او بیایند. آتش گرفتن فرهنگی و معنوی، گرفتاری به منکرات اجتماعی است. این معروف و منکر یعنی ارزش و ضد ارزش، دخالت و فضولی در حریم خصوصی، تجسس حرام نیست. این مربوط به عرصه عمومی است، یا آن چیزی است که آثار آن در جامعه و عرصه عمومی می‌آید؛ حقوق اجتماعی است، حق‌الناس است. این دفاع از کرامت جامعه است. دفاع از کرامت انسان است. بعد مسئله مسئولیت‌پذیری همگانی است. حق نظارت. امر به معروف و نهی از منکر یعنی همه آحاد مردم خودشان را رئیس جامعه بدانند و حق نظارت و حق آزادی انتقاد، حق انتقاد را دارند. امر به معروف و نهی از منکر یعنی انتقاد، یعنی نظارت، یعنی مبارزات اجتماعی، یعنی مشارکت همه مردم در ساختن یک امت اسلامی. یعنی همان‌طور که حاکمان رسمی نظارت می‌کنند، من به عنوان یک آدم عادی در این جامعه هم حق، بلکه تکلیف دارم که بر آن‌ها و بر همه جامعه نظارت کنم. همه‌چیز به من مربوط است، همه‌چیز به همه مربوط است. ببینید یک مرتبه تعریف امر به معروف و نهی از منکر عوض شد. از خواهش شروع می‌شود، به امر و نهی می‌رسد. در برابر ظلم، در برابر دیکتاتوری، در برابر اتوریته‌سازی برای گناه، فساد اجتماعی، دفاع از طهارت جامعه، دفاع از حریم اخلاقی دیگران، دفاع از ناموس همه و دفاع از حقوق اجتماعی. اصلاً یک مرتبه صورت مسئله عوض می‌شود. مسئولیت می‌شود همان آزاد‌سازی انسان. اینجا تکلیف در برابر حق و مسئولیت در برابر آزادی نیست. اصلاً هر جا تکلیف است، در واقع برای دفاع از حقی است. اصالت حق است.

به نظر شما حق مقدم است یا تکلیف؟ تکلیف، سابق بر حق است؟ یا حق سابق بر تکلیف؟ حق سابق بر تکلیف است. تکلیف برای حمایت از حق می‌آید. مسئولیت می‌شود آزاد‌سازی انسان. آزادی از چه چیزی؟ آزادی از جهل و نادانی، آزادی از آشوب و ناامنی، آزادی از سرکشی و دیکتاتوری، آزادی از بردگی و حقارت. تکلیف را یک‌جوری می‌توانی تعریف کنی که ضد آزادی به نظر بیاید. یک‌جوری تعریف کنی که واقعاً هست تکلیف برای دفاع از حقوق آمده است. اصلاً اگر تکلیف و احساس تکلیف نباشد، حقوق رعایت نمی‌شود. مسئولیت نسبت به همه بشریت که هر جا غده‌های فساد و تباهی هست، به آن حمله کن. نبرد با نادانی، نبرد با آشوب و ناامنی، نبرد با ظلم، دفاع از عدالت، نبرد با بردگی برای انسان‌ها، از طریق دفاع از بندگی برای خداوند.

ببینید یک وقت می‌گویید عبادت، عبودیت، بندگی؛ طنین آن این‌جوری است که ای آقا! این‌جوری که این‌ها می‌گویند، ما باید کل عمر خودمان را به جای زندگی بندگی کنیم. اصلاً فرصت زندگی برای ما نمی‌ماند، همه‌اش باید بندگی کنیم. یک وقت این بندگی و عبودیت را درست تعریف می‌کنی. او می‌فهمد که اصلاً بندگی، دفاع از زندگی است. اصلاً زندگی آزاد حقیقی در بندگی است. اگر بندگی نباشد، تو در زندگی نمی‌کنی؛ تمام زندگی تو اسارت است. یا اسارت غرایض خودت است، یا اسارت غرایض دیگران است. نحوه بیان این مسائل بسیار مهم است.

یک مثال هم راجع به مجازات. یک وقت مجازات را یک‌جوری بیان می‌کنی که احکام خشن مجازات اسلامی و فلان و... یک وقت می‌گویی که حتی آن کسی که مجازات می‌شود، باید فلسفه مجازات را بداند. فلسفه آن را بداند. بگویی این مجازات هم به نفع شخص توست، هم به نفع جامعه است، هم به نفع دنیای توست و هم به نفع آخرت توست. صداقت تو را هم ببیند، صداقت دعوتگر را ببیند و بعد او ببیند که این ارزش‌ها با هم منسجم هستند و تناقضی بین ارزش‌ها با هم، یا تفکیکی بین آن‌ها با هم نیست.

باید از هر ارزش اسلامی جوری سخن بگویید که با سایر ارزش‌های اسلامی تناقض نداشته باشد. این کتاب رهبری، «توحید نظری و توحید عملی» را با هم مرتبط می‌کند. این کتاب روش خوبی است؛ قبل از انقلاب جواب هم داد. هسته اصلی جوانان انقلابی و مبارز در مشهد، تقریباً در همین جلسات، حدود ۴۰ جلسه شکل گرفت. این مسئله هم مهم است. اولاً سخن ما چه زمانی اثر می‌گذارد؟ شما ببینید، پیغمبر چگونه جامعه را تربیت کردند. طرف مرتکب کاری شده بود، خودش می‌آمد می‌گفت: «طَهِّرْنِی»، حکم خدا را اجرا کنید، من را مجازات کنید، من را پاک کنید. خودش می‌گفت. مواردی داریم که می‌خواهند زیرسیبیلی رد کنند تا جرم اثبات نشود. آمده می‌گوید زنا کردم! پیامبر(ص) می‌گویند نه، حتماً خواب بودی، در خواب دیدی! می‌گوید نه، بیدار بودم. پیامبر می‌گویند: «لَعَلَّکَ قَبَّلْتَ». شاید بوسیدی فکر می‌کنی همین زنا است. می‌گوید نه آقا، کارهای دیگر هم کردم. پیامبر می‌گویند که فلان... نمی‌گذارند چهارتا اعتراف خود را بکند. این‌ها خیلی مهم است. نمی‌گذارند اعترافاتش را کامل کند تا حد اجرا شود. در یک مواردی هم می‌گویند حد را اجرا کنید. آدم با آدم، شرایط با شرایط فرق می‌کند. این به مفهوم تبعیض در اجرای حکم نیست؛ این به مفهوم حکمت در اجرای حکم است. چون همه احکام وسیله است، هدف نیست. هدف، تربیت و تعالی، اصلاح فرد و جامعه است. هدف، توحید و عدالت است. یک وقت برای آن هدف نهایی این کار را می‌کنی، یک وقت همین‌جوری تبعیض است. من‌درآوردی است که آن شکستن حدود الهی و سکولاریسم می‌شود. همه این‌ها با همدیگر.

حالا اصلاً پیغمبر و ائمه به کنار؛ چگونه است که الان بعد از قرن‌ها هنوز شعر حافظ و سعدی و مولوی را می‌خوانیم و به آن استناد هم می‌کنیم؟ برای این که اولاً خودشان این حرف‌ها را قبول داشتند، به حرف خودشان ایمان دارند. هر کسی به حرف خودش ایمان ندارد، نمی‌تواند دیگران را مؤمن کند. این روایت است که «چیزی را که باور نداری، نمی‌توانی به دیگران بباورانی.» باید خودت باور داشته باشی. به چیزی که عقیده نداری، نمی‌توانی دیگران را معتقد کنی. مجلس می‌گیری، مجلس تو گرم هم می‌شود، اما اثری ندارد.

دوم) متکی بر منطق ایمان است. منطق آن را باید بگویی. حتی منطق مجازات را باید بگویی. بعد نباید تناقض بین ارزش‌ها باشد. همه این‌ها که می‌گویم، شرایطی هستند که در این نحوه کاری، مثل این کتاب رعایت شده است. بخوانید این‌ها را تصدیق خواهید کرد. احکام را جدا جدا نگویید. همه به هم مربوط باشد، یعنی یک انسجام، یک سیستم، یک دستگاه باشند. نه این که نماز آن جدا، قضاوت جدا، جهاد آن جدا، اصلاح امور اجتماعی و امر به معروف و نهی از منکر آن جدا، نماز شب آن جدا، طهارت و نجاست آن جدا. این‌ها همه مجموعاً یک مکتب هستند؛ باید به شکل یک مکتب تعریف شود؛ و یک هندسه، و معلوم باشد کدام مهم‌تر است، کدام کمتر مهم است که اگر با هم تزاحم پیدا کرد و خواستی اهم و مهم بکنی، شرعاً و عقلاً کدام یک مهم و کدام یک مهم‌تر است؟! کدام یک را می‌توان موقتاً تأخیر انداخت یا تعطیل کرد و کدام یک را نمی‌توان. این‌ها مسائل مهمی است و آن ضربه بزرگی که تفکر اشعری به فقه اسلامی وارد کرد همین بود که از تعبد منهای تعقل گفت. گفت حکم‌الله است. خب حکم‌الله چیست و آن حکم دیگر پس چیست؟ تزاحم این‌ها با هم چه می‌شود؟ کدام این‌ها مهم‌تر است؟ چرا این کار را باید بکنند؟ تا چه حد مهم است؟ این تفکر اشعری بین خود ما شیعیان هم هست منتهی به شکل و ورژن ادبیات شیعی آن، که گزینشی با آیات و روایات برخورد می‌کند.

نکته دیگر در این کتاب، این است که نباید تکلف و تصنع در نحوه انتقال مفاهیم باشد. و اگر خودت صاف، صادق و روان باشی، مخاطب تو هم همین‌طور خواهد بود. نتیجه تکلف و تصنع، اعلام استقلال از خداوند است. منشأ آن من‌محوری است به جای مکتب‌محوری و به جای ارزش‌محوری. متکلف چند علامت دارد:

یک) کار جمعی نمی‌تواند بکند. «یُنَازِعُ مَنْ فَوْقَهُ» نمی‌تواند کار تشکیلاتی بکند. دیکتاتور است. تقسیم کار شده است و یک کسی مسئول تقسیم کار می‌کند، درگیر می‌شود. خب یک جاهایی هم بنده محور نباشم. ببینم وظیفه‌ام چه چیزی است. تقسیم کار کرده‌اند من وظیفه خودم را انجام دادم.

دوم) «یَقُولُ مَا لَا یَعلَم». حرف‌هایی می‌زنیم که واقعاً نمی‌دانیم قضیه چه چیزی است. (علم‌محوری). آنچه می‌دانی و علم داری را بگو. چیزی که نمی‌توانی از آن درست دفاع کنی، حق نداری به مخاطبت بگویی. «وَلَا تَقفُ مَا لَیسَ لَکَ بِهِ عِلمٌ». این یعنی علم‌محوری، اصالت علم. هر جا علم نیست، اقدام نکن. دنبال هیچ شعاری بدون علم راه نیفت اگر نمی‌توانی درست از آن دفاع کنی.

برادران، برای هر حرفی که می‌زنیم باید برهان داشته باشیم. برای هر جمله‌ای که می‌گویی باید برهان داشته باشی. باید دلیل عقلی یا نقلی داشته باشیم. زیاد فکر کنیم، زیاد بخوانیم. آنچه می‌گوییم را بتوانیم از تک‌تک جملات آن با برهان دفاع کنیم (علم‌محوری)، اما این تیپ «یَقُولُ مَا لَا یَعلَم». مدام یک عالمه چیزهایی می‌گویند و می‌نویسند که اصلاً علم و دانشی ندارند و نمی‌توانند از آن دفاع کنند. چیزی بگو که بتوانی از آن دفاع کنی.

من یکی از سعی‌هایی که سال‌هاست دارم این است که مطالبی را که می‌گویم، جوری بگویم که اگر بعداً روی هر جمله آن دست گذاشتند، بتوانم از آن دفاع کنم. بگویم بله، من این را گفتم. کار سختی است، باید سعی کرد و لذا این‌قدر عصبانی می‌شوم در مورد تجربه خودم، تقریباً ۹۰ درصد گزارش‌هایی که در سایت‌ها و روزنامه‌ها و در فضای مجازی، راجع به صحبت‌های خود من می‌آید، ۹۰ درصد آن یا غلط است یا دروغ است. یعنی یا عمداً یا غیرعمدی، حرف‌های خودش را می‌زند می‌گوید فلانی گفت! اصلاً من آن حرف‌ها را قبول ندارم. برای چی؟ او فکر می‌کند همین‌طوری یک چیزهایی برداشت خودش را با کلمات خودش می‌نویسد! کلمه با کلمه فرق دارد. من از جمله‌ای که گفتم، دفاع می‌کنم. از آن چیزی که تو داری از من نقل می‌کنی، اصلاً دفاع نمی‌کنم، بلکه به آن حمله هم می‌کنم. پس یکی هم «یَقُولُ مَا لَا یَعلَم».

سه) «یَتَعَاطَی مَا لَا یَنَالُ» سراغ اهدافی می‌رود که در دسترس نیست. یعنی چی؟ یعنی واقع‌بینی، صداقت، مخاطب‌شناسی، علم‌محوری که «لا نَقُولُ مَا لَا یَعلَم». ما چیزی را نگوییم که نمی‌دانیم. واقع‌بینی. کسی که «یَتَعَاطَی مَا لَا یَنَالُ»، یک هدفی است که به آن نمی‌رسی. رویایی ایده‌آلیستی غلط است. امام صادق(ع) می‌فرماید: «باید واقع‌بین باشید.» هدف‌گذاری شما واقع‌بینانه باشد. پیامبر اکرم(ص) می‌فرماید: «اَلجِدَالُ فِیمَا لَا یَعنِی». بحث‌های بی‌فایده. به سراغ مسائلی نرویم که یا نهایتاً اثبات نمی‌شود و کاملاً اختلافی و مبهم است، یا تازه وقتی اثبات شود به هیچ دردی نمی‌خورد. «مَا لَا یَعنِی» یعنی حرف‌های بی‌فایده.

پس اینجا یک اصل فایده‌گرایی است. هر بحثی باید فایده‌گرایانه باشد. حرفی را باید بزنیم که فایده‌ای داشته باشد. اگر الان این جواب یک سوالی باشد که الان یک مشکلی را حل کند. «یُنَازِعُ مَن فَوقَه» همان خشونت و دیکتاتوری، نظم‌ناپذیری. «یَتَعَاطَی مَا لَا یَنَالُ»، واقع‌بینی. «یَجعَلُ هَمَّهُ لِمَا لَا یُنجِی» در یک مسیری سرمایه‌گذاری نکنید که ته آن چیزی گیر مردم نمی‌آید و یک حالت بیگانه از خویش، دورافتاده از فطرت الهی، استقلال برای خود در برابر خدا و آموزه‌های الهی و خودشناسی غلط و خداشناسی غلط؛ و این کم‌کم باعث می‌شود از حقیقت و اهمیت خودت را هم فراموش کنی.

شاخص‌هایی که عرض کردم، به عنوان نمونه بحث "توحید و نفی طبقات اجتماعی". این را هم ببینید. راجع به توحید، مباحث فلسفی، کلامی، معرفت‌شناختی، منافع اخروی آن، منافع معرفتی، رشد اخلاقی، رشد روحی و... هدف نهایی و اصلی هم عبودیت، تقرب به خدا از طریق عبودیت است.

اتصاف به صفات الهی؛ این‌ها همه درست. اما همین دنیا، تمام احکام الهی و اسلامی فواید بسیاری دارد. ایشان در ذیل این آیه کریمه، آیه ۹۱ سوره مؤمنون: أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ. «مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِنْ وَلَدٍ وَمَا کَانَ مَعَهُ مِنْ إِلَهٍ إِذًا لَّذَهَبَ کُلُّ إِلَهٍ بِمَا خَلَقَ وَلَعَلَا بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُونَ». این بخش یک بحث در درجه اول کلامی است. دارد بحث اعتقادی راجع به توحید می‌فرماید که خداوند فرزندی ندارد. چون می‌دانید تقریباً از مسیحیت بگیرید تا تمام این هندوئیسم و بودیسم و شینتوئیسم و از یک طرف عرفان‌های سرخپوستی، اغلب جریان‌های معنوی و دینی جهان، به نوعی قائل به خدا و خدایان و فرزندان خدا و الهه‌ها هستند.

خب این آیه می‌فرماید که خداوند فرزندی ندارد و با او خدای دیگری هم نیست. یعنی دو خدایی و چند خدایی نیستیم و الا هر خدا به سبک خودش مخلوقات خودش را می‌خواست اداره کند، راه خودش را می‌رفت و بین خدایان جنگ می‌شد. چنان که در منطق بسیاری از این‌ها، ما جنگ خدایان را داریم. ازدواج خدایان، جنگ خدایان، صلح خدایان، اولاد خدایان. «وَلَعَلَا بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُونَ». خداوند از این نوع خداشناسی و این نوع وصف خدا منزه است.

در ذیل این آیه، خیلی بحث‌های عرفانی، کلامی، فلسفی، اعتقادی، می‌شود کرد. اما از یک بُعد توحید غفلت می‌کنیم. این بُعد عینی، اجتماعی، اقتصادی روی زمین آن است. ما یک وقت توحید را یک‌جوری تعریف می‌کنیم که صرفاً یک بحث نظری، یک بحث قلبی یا عقلی است. دیگه مابه‌ازای خارجی در اقتصاد و بازار و سیاست و خانواده ندارد. یک وقت می‌گوییم نه، اگر به توحید معتقد شدی، این توحید یک عقیده تعهد‌انگیز و عمل‌خیز است. یعنی اقتصاد توحیدی هم با اقتصاد مشرکانه یا کافرانه فرق می‌کند. خانواده هم می‌تواند توحیدی و غیر توحیدی باشد. سیاست و حکومت هم همین‌طور است. روابط بین‌الملل هم توحیدی و مشرکانه و یا شکاکانه یا الحادی دارد. سیستم مدیریت، تعلیم و تربیت هم همین‌طور است. توحید را فقط در فضا، در مباحث ذهنی و فلسفی و کلامی نگه ندارید و محدود نکنید. آثار توحید نظری را در عمل و در زندگی اجتماعی ببینید. اگر واقعاً توحید را قبول کردی، و قبول کردی که دو خدا و چند خدا نیست، اگر بود «إِذًا لَّذَهَبَ کُلُّ إِلَهٍ بِمَا خَلَقَ وَلَعَلَا بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ»، این جهان متشتت می‌شد و جنگ خدایان بود، جنگ ارزش‌ها بود اگر این بود، آن وقت نتیجه و اثر آن در سبک زندگی تو چه چیزی است؟

اصلاً سوال: موحد و مشرک و ملحد و شکاک، چهار دسته؛ این‌ها وقتی به بازار می‌آیند، بازار آن‌ها با هم چه فرقی دارد؟ طرز روابط آن‌ها با خانواده، با همسایه، با فامیل با هم چه فرقی دارد؟ آیا این‌طور نیست که ما در ذهن و زبان و حافظه خودمان موحد هستیم، ولی در معاملات اقتصادی، در بنگاه‌های اقتصادی توحید نیست؟ مثل مشرکین معامله می‌کنیم، حتی گاهی مثل ملحدین. یا مثل شکاک‌ها؟ در عمل، فرق بازار موحد، بازار مشرک، بازار ملحد، بازار شکاک با هم چه چیزی است ؟ فرق سیاسیون این‌ها با هم چه چیزی است؟ فرق خانواده در این چهار تا الگو چه چیزی است؟ اگر شما بگویید این‌ها خیلی فرقی ندارد بلکه به قول دوست‌مان، گاهی آن‌ها از ما اخلاقی‌تر و عادلانه‌تر هستند. بعضی از آن‌ها اسلامی‌تر هستند. کمتر دروغ می‌گویند، کمتر گران‌فروشی می‌کنند، بعضی از آن‌ها غیبت نمی‌کنند، فرض کنید اصلاً مثل همین است. ایشان آن موقع می‌پرسید، الان هم سوال ما همین است که اثر این اعتقادات شما در زندگی‌تان کجا است؟ در روی زمین کجا است؟ در آسمان‌ها معتقد هستید، آثار زمینی آن کجا است؟ چگونه است که هم موحد هستید، هم دیکتاتور شاه بر تو حکومت می‌کند؟ هم موحد هستید، هم قدس تو، مکه تو، دوتا قبله تو دست آمریکایی‌ها و صهیونیست‌هاست! چگونه موحدی هستید که چک بلامحل و طلاق و این‌ها را دارید؟ چگونه موحدی هستید، نگاه توحیدی دارید که و که! گره زدن آسمان به زمین، اگر توحید به لحاظ نظری ثابت شد، مشرک نیستی، آن وقت یک سلسله الزام و تعهدات خواهید داشت؛ و نه فقط در زندگی فردی، بلکه بیشتر آن هم در حوزه زندگی اجتماعی و شکل جامعه است.

فرد متدین را شناختیم، کجاست جامعه دینی؟ تک‌تک آدم‌ها نماز، روزه را انجام می‌دهند ولی وقتی در بازار، در سیاست، در خانواده با هم جمع می‌شوند، چه کار می‌کنید و چه بلایی بر سر هم می‌آورید؟ نسبت این‌ها آن با توحید چیست؟ آن شیعه انگلیسی و اسلام آمریکایی، اسلام و تشیعی است که چهار- پنج تا مسئله را به عنوان ذهنیات قبول کرده است و کل تشیع آن هم در عزاداری و زیارت خلاصه شده است و لاغیر! اغلب احکام دین را تعطیل کرده است. امام زمان فقط باید بیایند و اجرا کنند.

حالا این طرف سؤال این است، این سوالی که ایشان در این بحث‌ها مطرح می‌کند و شما باید در نحوه گفتگو با مخاطب به آن توجه داشته باشید بخصوص جوانان که با فرهنگ‌های دیگر از طریق اینترنت و ماهواره و این موبایل‌ها و فضای مجازی کاملاً درگیر هستند. ارزش‌های مختلف از منابع مختلف. با یک همچین مخاطبی که گوش او فقط به تو نیست و دنبال مابه‌ازای ملموس توحید است، نه فقط محفوظات و امتحان. با یک چنین مخاطبی داری حرف می‌زنی. بنای آن جامعه را باید متناسب با عقیده توحید بتواند تعریف کند و شکل بدهد. باید بازار توحیدی را تعریف کنی، خانواده توحیدی، سیاست توحیدی، رسانه توحیدی، حزب توحیدی، دانشگاه اسلامی، حوزه توحیدی. مابه‌ازای آن بیرون کجاست؟ حالا فرد به عنوان یک موحد، در این جامعه چه تکالیفی دارد؟ چه مسئولیت‌هایی و چه حقوقی دارد؟ جامعه توحیدی را هم باید تعریف کنید. ایشان به "قطعنامه توحید" تعبیر می‌کند. می‌گوید توحید بعد از این که یک نظریه است و اثبات شد، بعد باید به یک قطعنامه تبدیل شود. قطعنامه برای عمل است. توحید برای نظر نیست. اصول دین چندتاست؟ پنج تاست. خب بگو! فروع دین چندتاست؟ این‌قدر است. خب از اول بگو! حالا از آخر بگو! چندتا امام داری؟ ۱۲ تا. از آخر به اول بگو! تاریخ تولدشان چه زمانی است؟ تاریخ شهادت‌شان چه زمانی است؟ عزاداری چگونه است؟ چندتا دهه داریم؟ این یک مذهب است.

یک مذهب این است که کل این زیارت و عزاداری و جشن و کف زدن و سینه‌زدن، همه این‌ها وسیله است. هدف توحید و عدالت است. سیدالشهدا فدای توحید و عدالت شد. امام زمان برای گسترش توحید و عدالت می‌آید. احکام را جدا جدا تعریف نکن. فرد دینی را از جامعه دینی جدا تعریف نکن. جای اصل و فرع را عوض نکن. کدام احکام وسیله هستند؟ اهداف چه چیزهایی هستند؟ چه چیزهایی هدف هستند؟ این‌ها را باید همه را با هم دید و با هم تعریف کرد. علاوه بر توحید نظری، به چیزی به نام قطعنامه توحید احتیاج داریم. یعنی توحید یک قطعنامه عملی است. یک مجموعه قرارداد و الزام روی دست ما می‌گذارد که موحدانه فقط حرف نزنیم؛ موحدانه زندگی کنیم. توحید یعنی عبودیت و اطاعت فقط در برابر خدا. در بازار این چگونه عمل می‌شود؟ کدام بازار تسلیم خداست؟ کدام پارلمان و دولت و دستگاه قضائی و دادگستری توحیدی است، واقعاً تسلیم خدا است؟ مابه‌ازای آن را پیدا کنیم؛ و حتی ایشان یک تعبیری اینجا به کار برده است که ممکن است غلط‌انداز باشد. ایشان می‌گوید اگر عقیده توحیدی داشته باشی، باید روی زمین به نفی طبقات اجتماعی و اقتصادی معتقد باشی.

یک تعبیری قبل از انقلاب به نام "جامعه بی‌طبقه توحیدی" به کار می‌رفت. این را بیشتر جریان‌های اسلام‌گرای چپ سوسیالیستی به کار می‌بردند. رهبری عین این تعبیر را اینجا به کار می‌برد. منتهی توضیح می‌دهد که آن وقتی جامعه بی‌طبقه توحیدی می‌گفتند، ته آن نه بی‌طبقه بود، نه توحیدی بود و نه حتی جامعه. کپی‌برداری از کمونیست‌ها بود. خود کمونیست‌ها جامعه طبقاتی سرمایه‌دار و فقیر را، سرمایه‌دار و کارگر را به جامعه طبقاتی دولت و حزب حاکم و ملت تبدیل کرده‌اند. یعنی بی‌طبقه‌اش هم نکرده‌اند یعنی طبقات جور دیگری شدند.

این بی‌طبقه‌ای که ایشان در یکی از سخنرانی‌هایشان، ایشان در جلسه ۱۲ بحث توحید و نفی طبقات اجتماعی را مطرح می‌کند - دقت کنید - ایشان می‌گوید ما نمی‌توانیم در نظر توحیدی باشیم، لا اله الا الله بگوییم ولی در عین حال در جامعه، فاصله‌ها و شکاف‌های طبقاتی باشد! یعنی اگر یک شهری است که یکی دارد از پرخوری می‌ترکد و می‌میرد، یکی از گرسنگی دارد می‌میرد، اگر در سراسر این شهر لا اله الا الله بگویند این شهر توحیدی نیست. دقت کردید چی شد؟ این را دارد می‌گوید. تعهد بزرگی که توحید روی دوش موحد می‌گذارد این است: «نفی طبقات اجتماعی» بی‌طبقه، نه به مفهوم کمونیستی، بلکه بی‌طبقه به این معنا که ارزش هیچ انسانی به طبقه اجتماعی و طبقه اقتصادی او نیست و شکاف‌های طبقاتی باید برطرف بشود. یعنی گروه‌های انسانی در آن جامعه به حسب مزایای اقتصادی از هم نباید جدا بشوند. یعنی همه باید زیر یک سقف حقوقی زندگی بکنند. همه در یک مسیر، یک نوع امکانات، با یک نوع حقوق، همه در برابر قانون مساوی باشند. همه از امکانات اجتماعی برخوردار باشند. طبقه‌بندی اجتماعی از این لحاظ نباید داشته باشید. پس نمی‌شود توحید باشد و جامعه طبقاتی به این معنا باشد. اگر قائل به یک خدا برای همه بشر نباشی، جامعه طبقاتی درست می‌شود. مثلاً هندی‌ها در فرهنگ هند می‌گفتند چهار طبقه داریم: طبقه روحانیون، طبقه نظامیان، طبقه صنعتگران و فلان، پایین‌ترین طبقه آن هم مردم عادی و کارگرها هستند. بعد باز غیر از این‌ها، پایین‌تر از همه طبقات، نجس‌ها هستند که اصلاً نژاد آن‌ها آریایی نیست. چون نژاد آریایی که از بالا پایین آمد، دو گروه شدند. عده‌ای به ایران رفتند، عده‌ای به هند رفتند. آن‌هایی که در هند بودند تمدن‌سازی کردند، قبل از ایران؛ و بسیاری از مفاهیم و فرهنگ آن‌ها وارد ایران شد، این آیین از میترائیسم و مسئله قداست گاو و مسئله دوگانه‌بینی و دو خدایی و سه خدایی و خدایان و این حرف‌ها از آنجا شروع شد. ولی اولین تمدن را آنجا ساختند. قائل به انواع طبقات یا کاست‌ها بودند.

کسی که در مباحث کلامی و فلسفی قائل به چند خدایی است، این روی زمین بشر را به چند طبقه و چند کاست تقسیم می‌کند. می‌گوید خدای تو با خدای من فرق می‌کند. بنابراین من با تو فرق می‌کنم. تکویناً فرق می‌کنیم. ذاتاً من با تو فرق می‌کنم. این تفاوت هم قابل تغییر نیست. پس حقوق من هم با تو فرق می‌کند. از این کاست یا طبقه با آن کاست یا طبقه، نمی‌توانند ازدواج کنند. بعضی طبقات نمی‌توانستند ازدواج کنند، در ایران هم قبل از اسلام همین‌طور بود. طبقات پایین اصلاً حق نداشتند تحصیل کنند. حق نداشتند با طبقات بالا ازدواج و وصلت بکنند. جامعه کاملاً طبقاتی بود. علم برای اشراف بود. اسلام آمد و گفت علم برای همه است و بر همه لازم است. علم را در ایران و در جهان مردمی و عمومی کرد؛ و از جامعه بی‌طبقه حرف زد. گفت فقیر و غنی ندارند.

اسلام و پیامبر آمد و گفت در مسجد آدم مذهبی نشسته است، لباس گران دارد، یک فقیر کنارش می‌نشیند، تا می‌نشیند این ناخودآگاه لباسش را یک کم جمع می‌کند. پیامبر می‌فرمایند ترسیدی ثروت شما به ایشان سرایت کند یا فقر او به تو سرایت کند؟ آمدید مسجد، موحد هستید؟ تو موحد هستی؟ یا اصالت را به توحید دادی، یا اصالت را به اشرافیت و لباس و طبقه خودت دادی؟ ترسیدی ثروت تو الان به او سرایت کند و خودت را جمع کردی یا ترسیدی فقر او به تو سرایت کند؟ این متبه شد گفت من عذر می‌خواهم. آن فرهنگ غیر توحیدی در من هست. پیامبر فرمودند از من عذر نخواه، از خودت و از ایشان عذر بخواه. این رفت تا او را راضی کند. حالا ببینید چقدر هم همت داشت. گفت که من حاضرم نصف ثروت خودم را به تو ببخشم، ولی تو من را ببخشی. آن مسلمان فقیر هم گفت نمی‌پذیرم. چون می‌ترسم این ثروت تو به من برسد، بعد من هم مثل شما بشوم. من می‌خواهم موحد باشم.

وقتی گفتی چند خدایی، از توی آن چند طبقه بیرون می‌آید. آن کسی که می‌گوید نه، چند خدا نداریم، یک خدا داریم، توحید. یکی از نتایج آن چه چیزی است؟ اگر همه ما فقط یک خدا داریم، پس همه ما با هم برابر هستیم. پس همه ما در جامعه یک نوع حقوق داریم. همه برادر و برابر هستیم. یعنی ببینید، توحید از قله کلامی در دامنه که می‌آید، نتیجه اجتماعی و اقتصادی پیدا می‌کند. یعنی اگر تو یک تک خدایی هستی، نمی‌توانی به یک جامعه با فاصله‌های طبقاتی بیندیشی. این جامعه توحیدی نیست. چون قرار بود که ما بندگان یک خدا باشیم و صاحبان یک حقوق. این چه چیزی شد؟ توحید کلامی شد توحید اجتماعی، توحید اقتصادی. توحید سیاسی، توحید اخلاقی، توحید در خانواده. این یک نمونه از بحث‌هایی بود که توحید را معلق در فضا فقط نبینید.

سؤال: فرمودند به نظر شما چه اتفاقی افتاده است که نشاط صدر انقلاب از بین رفته است و نظر شما در مورد این جمله که جوانان امروز اگر بالاتر از جوانان اول انقلاب نباشند کمتر نیستند، آیا این ادعای انشاء است یا خیر واقعاً این‌طور است؟

پاسخ استاد: آن زمان همه جوانان این‌طوری نبودند، همان زمان هم اغلب جوانان مشغول دختربازی و این کارها بودند. آن زمان بچه‌های دبیرستانی عرق می‌خوردند. حالا الآن هم می‌خورند آن بحث دیگری است ولی می‌خواهم بگویم آن زمان با آن امکانات کم، ضمن این که خود انقلاب و خود جنگ نشاط‌آور است. درگیری است. تا یک جامعه آرام و زندگی روزمره، فرق می‌کند. حالا باز یک چیزی بشود دوباره اوضاع همین‌طور می‌شود.

سؤال: این که گفته می‌شود جوانان امروز از جوانان اول انقلاب اگر بالاتر نباشند، کمتر نیستند.

پاسخ استاد: به یک معنا واقعاً حرف درستی است. ببینید جوانان، بیشتر حالا دانشجوها و طلبه‌ها سر و کار دارند، دانش‌آموزان هم همین‌طور هستند. زمان شاه، قبل از انقلاب، اگر یک کسی می‌خواست پاک بماند باید خلاف جریان حرکت می‌کرد. دبیر ما در دبیرستان می‌آمد و رسماً می‌گفت بچه‌ها گزارش‌های دوست‌دخترشان و دختربازی‌هایشان را به کلاس بگویند. ما یک دانش‌آموز ارمنی داشتیم. دوست‌دختر داشت، می‌آمد و می‌گفت، راست هم می‌گفت. راست‌گوی کلاس او بود. مثل مرحوم مدرس می‌گفت در کل این مجلس یک مسلمانی هست، او هم همین زرتشتی است! کسی که دوست ‌دختر واقعی داشت همین ارمنی بود. دبیرستان بچه‌هایی داشتیم رسماً مشروب می‌خوردند. این لاتی‌های کلاس، بعضی از آن‌ها راست می‌گفتند. بعضی‌ها مثلاً می‌رفتند دبیرستان دخترانه، بعد می‌آمد به این قضیه هی ابعاد به آن می‌داد. از آن یک سناریو می‌ساخت که از آن ارمنی عقب نماند. بعضی‌ها هم دروغ می‌گفتند. اصلاً همچین عرضه‌ای هم نداشتند بروند دوست ‌دختر پیدا کنند. معلم هم می‌فهمید، اما می‌گذاشت که بگویند! بعد چهار- پنج نفر بودند که توفیق دوست ‌دختر نداشتند، مثل ماها. به ما مسخره می‌کرد، می‌گفت آشیخ‌ها، شما چی؟ شما که حتماً حرفی برای گفتن ندارید؟ ما گفتیم نه آقا، متأسفانه، نه. ما سه چهار دیگر شرمنده بودیم و سرمان پایین بود. الان هم احتمالاً در جایی مسئول چیزی است.

بعد می‌آمد سر کلاس رسماً می‌گفت بچه‌ها بیایند و خاطراتشان را با دوست‌ دخترشان بگویند! اولین باری که دوست ‌دختر خود را بوسیدید، چه احساسی داشتید؟ کجا بود؟ توصیف کنید. او هم می‌آمد یا راست یا دروغ می‌گفت. هفته‌ای یک ساعت ما باید می‌نشستیم این‌ها را گوش می‌کردیم. وضعیت این‌گونه بود. الان اگر کسی بخواهد پاک بماند، می‌تواند. اگر بخواهد ناپاک هم باشد، می‌تواند. آن زمان واقعاً پاک ماندن سخت بود. این فرق آن است.

یک بحث دیگر این که؛ امکاناتی که الان در اختیار این بچه‌ها برای فساد است، یک‌هزارم آن، یک‌صدم آن موقع نبود. اگر بود، آن زمان فساد خیلی بیشتر می‌شد. الان شما این بچه‌های پاکی که پیدا می‌کنید، ارزش آن‌ها از بچه‌های آن موقع واقعاً از یک جهاتی خیلی بیشتر است. الان طرف موبایل و اینترنت و فضای مجازی و ماهواره و این‌ها دارد، آن چیزهایی که آن زمان بود مثلاً دیگر فاسدهای کلاس ما، من یادم می‌آید یک مجله‌ای بود، عکس‌های لختی و این‌ها در آن بود. در کلاس سه چهار تا لات داشتیم، این‌ها این مجله را می‌گرفتند، تهیه می‌کردند، می‌آمدند ته کلاس از بچه‌ها پول می‌گرفتند و به این‌ها نشان می‌دادند. مثلاً عکس خانم‌های لخت، عکس همین پورنو و سکسی بود. آخر کلاس، زنگ‌های تفریح، شلوغ بود. یکی دم در می‌ایستاد که مثلاً کسی نیاید، بچه‌ها صف می‌کشیدند، این مثلاً از هر کدام یک تومان- دو تومان می‌گرفت، مثلاً دو دقیقه عکس را نشان می‌داد. آن زمان این امکانات ما بود! امکانات ما کم بود! ولی حالا چی؟ این همه امکانات برای فساد و گناه است. واقعاً این بچه‌هایی که الان پاک می‌مانند، همت می‌کنند. از این جهت بله.

سؤال: اگر شما با نوجوانی برخورد کنید که اصلاً خدا را قبول ندارد، چطور در عرض چند دقیقه اثبات می‌کنید؟

پاسخ استاد: اصلاً این خدا در چند دقیقه، تازه اگر اثبات هم بکنی خیلی فایده‌ای ندارد. اغلب این بچه‌ها اصلاً تصورشان از مسئله غلط است، نوبت به تصدیق نمی‌رسد. اول تصوراتشان باید درست بشود. یک وقتی من در یک دانشگاهی داشتم صحبت می‌کردم راجع به سکولاریسم و پلورالیسم سوالی کرد. ما هم شروع کردیم مفصل کرّ و فرّی و خوب از ابعاد مختلف مسئله را چلاندیم و حل کردیم و تمام شبهات عالم را در این قضیه حل کردیم و خیلی خوشحال گفتم که مسئله روشن شد؟ بعد یکی از آن بچه‌های دیگر گفت که آقا! مسئله روشن شد ولی این مسئله ما نیست. ما اصلاً نمی‌فهمیم پلورالیسم و این‌ها چیست. ما زن می‌خواهیم! این چرند و پرندها را چیست می‌گویی؟ پلورالیسم و... ما اصلاً این چیزها را چه می‌دانیم چیست! ما زن می‌خواهیم. ما چه کار کنیم؟ بعد بلند شد و سوال کرد. گفت: مگر نمی‌گویید اضطرار همه ‌چیز را حلال می‌کند، حتی مرده‌خوری، خوردن مرده، حتی شراب‌خواری؟ آقا! ما مضطر هستیم. گفتم اگر مضطر به زنا هستید، چرا! اما شما به زنا مضطر نیستید. ازدواج در اسلام آسان‌ترین کار است. ازدواج دائم، ازدواج موقت. اگر نمی‌توانی دائم، موقت. ازدواج کنید، بله، اگر امکان ازدواج نبود، این نیاز هست؟ منتهی هرگز اضطرار نمی‌شود. چون باب ازدواج باز است.

اغلب جوانان مسئله نظری ندارند. اصلاً راجع به مسائل درست... اغلب نوجوانان اصلاً این‌جوری نیست که مشکلات آن‌ها دقیق نظری- برهانی دارند. اغلب مسائل، مسائل احساسات است، عاطفی است، درک درست طرف است و صورت مسئله را در آن درست طرح کرده‌اند، تصور مسئله را درست بکنند، خیلی چیزها را تصدیق می‌کنند. کم هستند نوجوان‌هایی که اصلاً... اصلاً نوجوانان نه کتابی خوانده‌اند، نه با مسائل مختلف روبرو هستند. بسته به خانواده‌ای که در آن تربیت شده‌اند. خانواده مذهبی است یا لامذهب و لااُبالی است؟ بسته به محیط‌شان، بسته به شرایط شخصی‌شان است. اغلب نوجوان‌ها مسئله نظری کم دارند. بیشتر مسائل انسانی، اخلاقی است.

به نظر شما همه مردم شبهه‌ناک بودند، انبیا آمدند تک‌تک شبهات آن‌ها را حل کردند؟ یا شبهات همه را در عمل حل کردند؟ پیامبر آمد، مردم نگاه کردند و گفتند همین که تو هستی همین درست است. هر چه هست. مثلاً شما فکر می‌کنید امام آمد شبهات ولایت فقیه را مطرح کرد؟ گفت نظام‌های مختلف داریم: غربی، شرقی، دینی، غیردینی، ولایت فقیه، ولایت چه چیزهایی، ادله شرعی، ادله عقلی، ادله نقلی و...! اصلاً چه کسی این‌ها را خواند؟ اصلاً مگر ما این چیزها را می‌دانستیم چه چیست؟ مردم نگاه کردند این آدم صادق است، عاقل است، حرفش درست است و دینی است، شجاع است، استدلال‌هایش درست است، پای کار ایستاده است، ساده‌زیست و زاهد است، به حرف‌هایش عمل می‌کند. وقتی در ایران نفت نیست، در نوفل لوشاتو می‌گوید بخاری‌ها را خاموش کنید. وقتی موشک می‌زنند به ایشان می‌گویند به پناهگاه بروید، می‌گوید مردم پناهگاه ندارند، من به پناهگاه نمی‌روم. همین‌ها است، حقیقت این‌ها است. این بحث‌هایی که ما می‌کنیم مقدمه این حقیقت است.

برای این که روشن شود، یک نمونه عرض کردم. یک جای دیگری داشتیم بحث می‌کردیم، یک کسی بلند شد و گفت من به قرآن اشکال دارم. این‌قدر آزادی هست که به قرآن اشکال کنم؟ گفتم بله، بفرمایید. بعد توهین کرد. گفتم تو سوال داری می‌کنی یا داری مسخره می‌کنی؟ با این که آدمی جوشی و عصبانی و این‌ها هم هستم، ولی خداوند خواست خودم را کنترل کردم و آرام، حرف‌های او که تمام شد، شروع کردم. گفتم این سوال تو در واقع چهار تا سوال است. این جواب این، این جواب این، این جواب این. خلاصه، دیگه هر چه بلد بودم گفتیم و بعد به او گفتم که خب، حرف دیگری هست بگو. این دید واقعاً جوابی نداشت بگوید. سرش را انداخت پایین و گفت نه، خیلی ممنون. بعد که داشتم می‌رفتیم بیرون، این جمله را گوش کنید. جمله کلیدی است. به جای جواب همه این سوال‌ها. آمد به من گفت که فلانی، از حرف‌هایتان خوشم آمد. از خودتان بدم می‌آید! این جمله را حفظ کنید. جزو کلمات حکیمانه است. خدا شاهد است. گفت از حرف‌ها خوشم آمد، از خودت بدم می‌آید. حالا من را هم نمی‌شناخت. منظور خود نوعی بود. ممکن است حق باشد یا ناحق باشد. یعنی گفت من از عمل شما بدم می‌آید وگرنه حرف‌هایتان خیلی قشنگ است! این است! این که شما می‌گویید با یک جوان روبرو می‌شویم و او را در پنج دقیقه حاکم کنیم. ضمن این که بحث نظری هم می‌شود کرد، اگر درست کلام را خوانده باشید، فلسفه را خوانده باشید، اثبات توحید در یک دقیقه هم می‌شود کرد. تو هستی یا نیستی؟ جهان هست یا نیست؟ چرا هست به جای آن که نباشد؟ چرا باید باشد؟ علت دارد یا ندارد؟ بدون علت هست یا با علت؟ اگر همه‌چیز علت بخواهد در این عالم، نهایتاً پای همه وجود به کجا بند است؟ این دومینوها را دیدید که همه به هم آویزان هستند؟ بالاخره آن آخری باید خودش به جایی وصل نباشد. اگر همه به هم تکیه بدهند، هیچ‌کدام نمی‌توانند ایستاده باشند. چه بگوییم این سلسله بی‌نهایت است، می‌شود تسلسل. چه بگوییم دور است، یعنی بگوییم آن آخری باز به اولی تکیه داده است، باز هم نمی‌توانند بایستند. همه باید به یک دیواری تکیه بدهند که دیگر او به جایی تکیه نداده است. او متکی به خود است. او علت نمی‌خواهد. فقیر نیست، ممکن نیست، ممکن‌الذات نیست.

بعد او چه صفاتی نمی‌تواند داشته باشد؟ چه صفاتی عقلاً ضرورتاً باید داشته باشد؟ از اثبات ذات و توحید شروع می‌شود. این یکی از براهین آن است. براهین متعددی برای اثبات داریم. این یکی‌اش است که ساده‌ترین آن است، شما به هر کسی هم بگویید به شرطی که درست توصیف کنید می‌پذیرد. نمی‌تواند نپذیرد. دچار چند تا تناقض می‌شود. یک کمی پس بحث نظری است، باید سواد داشته باشیم. دو) هر بحثی که می‌خواهید به کسی بگویید، اول از هضم رابع خودتان باید بگذرید. هضم رابع. نه این که هنوز در دهان ذهن خودت نجویده‌ای، داری می‌جوی و به بقیه می‌گویید. باید هضم کنی، از هضم رابعت بگذرد، گوشت جانت بشود. خودت دقیق فهمیده باشی این مسئله چه چیزی است و چراست. حالا شروع کن و به بقیه بگو. و بعد تا می‌توانی مهم‌ترین مسائل و پیچیده‌ترین مسائل را ساده کنی. این هنر است.

و یکی از بهترین الگوها آثار آقای مطهری و آقای مصباح است که به نظر من الگوهای بسیار خوبی است برای این که پیچیده‌ترین مسائل را به زبان ساده و استدلالی بیان کنید. حالا امثال این‌ها هم هستند دیگران هم مرحوم آقای جعفری، آقای جوادی آملی، مرحوم علامه طباطبایی و... دیگران.

یکی هم حشر و نشر با قرآن و حدیث. بخصوص کتاب‌هایی که جدید تدوین شده است، مناسب با بحث‌های امروز است و یک کمی هم روی سند و محتوای روایات کار شده است. مثل این کتاب آقای ری‌شهری «میزان الحکمه» یا بخصوص «الحیات» این ۱۲ جلد الحیات را حتماً مرور کنید. چون عناوین و دسته‌بندی که برای آیات و روایات گذاشته است، دسته‌بندی‌های آن مناسب مباحث امروزی است.

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته


نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha